مدتی بود آپ نکرده بودم آخه خیلی درس داشتم بعد از اتمام درس هم مسافرت و از این چیزا ....دیگه فرصت نشد
از همه دوستان خوبم تشکر میکنم که به من لطف داشتنتا میای به خودت بیای دبیرستان تموم شده و باید فکر کنکور باشی....شب و روزت میشه کتابای کنکور و تستهای کتاب و این جور چیزاوارد دانشگاه که شدی تازه میفهمی که دیگه همه چی تموم شدچقدر راحت و آسون وچه زود تموم شد....این نمایش لیلی و مجنون چقدر طرفدار دارهشما حالتون خوبه؟ من که نه........بعدش هم که مثل همیشه اعتیاد.....حالا دیگه تموم شد ولی کتاب همیشه تاز
برچسب:
نویسنده: کیانوش مرادیان
برچسب:
نویسنده: کیانوش مرادیان
پسر بچه ای وارد بستنی فروشرسانیی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد "50 سنت"پسر بچه دستش را در جیبش برد و آغاز به شمردن کرد .بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟ در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصابانیت پاسخ داد:"35 سنت" پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:"لطفا یک بستنی ساده" پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسر نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت. وقتی پیشخدم
برچسب:
نویسنده: کیانوش مرادیان
در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخوردو همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت میکردند...از همسر...خانواده...خانه.....یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود مینشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیمار دیگر با شنیدن حال و هوای دنیای بیر
برچسب:
نویسنده: کیانوش مرادیان

در سکوت سرد لحظه ها و در قفس محبوس ثانیه ها همه تو می شوم و بی اختیار نام زیبایت را میخوانم در دستانم نوشته هایی است که سرشار از شوریدگی برای توست واژه ها همه شیدای تواند در صبح آدینه تو را فریاد می زنم و در امتداد حنجره ها تو را می جویم ای همه غایت آمال و خواهش ما چگونه نبودنت را باور کنم وقتی ندای درونی ام اینگونه میگوید در پی کیستی؟ در حالی که تو غایبی وتو خود مجهولی............... فرا رسیدن سالروز ولادت مهدی موعود تهنیت باد
برچسب:
نویسنده: کیانوش مرادیان
درزمانی که عشق در زندگی معنایی دیگرمیدهد...دربین مانیستی...
ببین چگونه مادرت...درآرامگاهت باتونجوامیکند...چه ناگهان در بین ماجایت خالی شد...کاش میشد لحظه مرگ راانتخاب کنم...وقتی که درآغازیک فصلی سردوبی روح زندگانی...ودرلحظاتی که فرسوده ام....وازآن به پیری یادمیکنند...به دنیا می آمدم....ودرآغازجوانی.....هنگامی که شورونشاطی تازه داشتم...با عشق زندگی دوباره ای میساختم...ودرکودکی ام...درشبی که درآغوش توای مادر...ازپس یک بی قراری آرام میگرفتم...به خواب ابدی میرفتم
برچسب:
نویسنده: کیانوش مرادیان